تبليغاتX
با ستاره ها
با ستاره ها
من با هزار چشم تشنه از بی تابی تماشا ، بدهکار شب آسمانی پر ستاره ام
قالب وبلاگ

 

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ... صبوری!

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ... دلواپسی!

روز مادر یعنی به تعداد همه خوابهای کودکانه تو ... بیداری!

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد...

روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود...

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن!

 

میلاد فرخنده عزیزترین مادر هستی بر مادران عزیز ایران سربلند مبارک باد.

 

 


[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]

نفست باران است. دل من تشنه باریدن ابر،دل بی چتر مرا مهمان کن.

در هفته بزرگداشت مقام معلم به سر می بریم. بهانه ای بدست آمد تا یادی کنم از معلمین و اساتید ارزشمندم که بی شک تأثیرگذاری عده ای از آنان در زندگی ام غیرقابل انکار است.

دوره ابتدایی را در دبستان استقلال منطقه 14 تهران در اوج جنگ و بمباران سپری کردم. معلم سال اولم خانم سوریان بود. چهره اش را به یاد ندارم و هیچ خاطره ای از کلاس  اولم در ذهنم نیست!

تشویقها و تنبیه های خانم پذیرا آموزگار سال دومم را هیچ وقت فراموش نمی کنم. هنوز کارتهای تشویق هزار آفرین در گنجینه یادگاری های گذشته ام می درخشند و هنوز وقتی به یاد می آورم روزی را که بابت درس نخواندن قرار بود از مدرسه اخراج بشوم ! اضطرابی شیرین تمام وجودم را در بر می گیرد.

سال سوم با درایت خانم قنبری از شاگردان ممتاز کلاس شدم و به دلیل دو عکسی که از آن سال دارم چهره مهربان خانم قنبری در ذهنم نقش بسته است.

 سال چهارم دو معلمه شدیم! یکی خانم منصوری و دیگری هم رسانه ملی! بدلیل بمباران موشکی تهران برای مدتی مدارس تعطیل شد و دروس سال چهارم را از تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفید پارس خانه پدری امان می آموختیم. یادم هست شعر زیبای " دو کاج" را از معلم تلویزیونی درس گرفتیم!

سال پنجم را با استرس امتحانات نهایی به یاد می آورم. حضور در مدرسه ای دیگر و رویارویی با دانش آموزان مدارس دیگر و ممتحن هایی ناشناس و عدم حضور معلم عزیزمان خانم راستی که سال آخر کاریشان هم بود واقعا برایم سخت بود.

هدیه های روزهای معلم آن زمان جوراب پارازین کرم رنگ بود ( احتمالا تازه مد شده بود) و مادرم زحمت تهیه اش را می کشید .

۵ سال ابتدایی گذشت و با توجه به موقعیت کاری پدرم دوسال مقطع راهنمایی را در بندرعباس خواندم. زندگی در بندر از زیباترین روزهای زندگیم به شمار می رود.

روز معلم در مدرسه راهنمایی ۲۱بهمن شهرک هدیش ( متعلق به نیروی دریایی) رقص و پایکوبی به راه بود و دانش آموزان در مقابل دبیران هنرنمایی می کردند. یادآوری شیطنتهای دوستانم برایم لذت بخش است.

دفتر خاطرات آن سالها خیلی ساده بود وحاوی دستخطهایی صادقانه که نمیدانم صاحبانشان الان کجا هستند؟!

شعر زیبای خانم والاسوار دبیرادبیاتمان را خیلی دوست داشتم؛

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی             مگر بنای محبت که خالی از خلل است

دوره راهنمایی در مدرسه ۲۲ بهمن تهران به پایان رسید. جا دارد از زحمات کلیه دبیران راهنمایی ام که اسامی اشان را متاسفانه به یاد ندارم تشکر و قدردانی کنم.

سال اول دبیرستان را در مدرسه ای کاملا متفاوت گذراندم. یاد مدیر عزیزمان خانم نورصالحی ( مادر شهیدین نورصالحی) گرامی باد.

از بهترین دبیران سال اولم خانم فروغ طاهری( دبیر قرآن) و خانم خاورمکان ( دبیر فیزیک) و خانم رحمتی ( دبیر جبر) بودند. خانم رحمتی را خیلی اذیت کردیم ولی واقعا دوست داشتنی بود. جثه ای ریز داشت و قدی کوتاه با لهجه ای آذری . در ادای کلمه بسکتبال مشکل داشت و این مسئله سوژه بچه های شر کلاس بود.

یادم نمیرود روزیکه با کفشهای لنگه به لنگه پاشنه بلند سر کلاس حاضر شد. آن روز لبخند بر لب تمام نگاهها پایین بود!

قبل تر ها احساس می کردم معلممان از دستمان خیلی دلخور است ولی الان که در مقام یک معلم هستم به این باور رسیده ام که این مسائل اهمیت چندانی برای دلخوری ندارند. معلم نامهربانی ها و ناملایمات را که در جریان تدریس اتفاق می افتد را فراموش می کند یعنی بهتر است که فراموش کند!

سال دوم تا چهارم را در مدرسه فرزانگان(زینب کبری فعلی) گذراندم.

دبیر شیمی امان خانم مه جبین الکایی را خیلی دوست داشتم و شدیدا عاشق درس شیمی بودم و این بیانگر این مسئله است که اگر دانش آموز قبولت داشته باشد درست را هم دوست خواهد داشت.

دبیر هندسه امان خانم پاک خصال بسیار جدی و حرفه ای درس می داد. خانم رحیمی فیزیک و خانم فریبا محمد حسین جبر را یادمان داد. یاد تمامی عزیزان و دبیران نمونه ام را گرامی می دارم و بردستان پر مهرشان بوسه می زنم و آرزو می کنم که هر جا که هستند سلامت و پایدار باشند.

 

پی نوشت۱: هیچ جامعه ای فراتر از اندیشه معلمانش رشد نخواهد کرد. این افتخار را به تمامی همکاران محترم و عزیزان عرصه علم و دانش تبریک می گویم.

پی نوشت ۲: سال پیش این موقع سفر حج بودیم در جوار بزرگ معلمان عالم. یادش بخیر.

پی نوشت ۳: خداوندا مدعیان رفاقت هرکدام تا قافله ای همراهند؛ عده ای تا مرز زمان ، عده ای تامرز توان و همگی تا مرز این جهان...تنها تویی که می مانی...

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]

گهی شادم گهی غمگین         گهی چون کوه سرسنگین

    گهی پیمانه ام گه جـام             گهی خوشحال وگه ناکام

        گهی آبــم گهــی آتــش            گهی رامم گهــی سرکش

            گهی احساس یک رودم            دمــی در خود نیاســودم

                 گهـــی از پایه ویرانـــم              گهــی زار و پــریــشانم

                         گهی از شعـر سرشارم           زچـــشم ابـــر میـــبارم

                                 گهـی چون ذره ناچیزم         گهـــی ازشــوق لبــریزم

                                      گهــی سبزم گهـــی آبی        گهی چون عشق مهتابی

                                               گهی چون گوهری پاکم        گهــی همــخانه خاکـــم 

 

                                                                   

سبک بالم گهی شــادم          به گوش عرش فــریادم

     وگاهی سخــت نالانم            چــنان طــفلی هراســانم

         گهی با گل هم آغوشم           چو می در جام می جوشم

               میان دشت چون خارم            گهـــی بی بــار بی بـــارم

                       گهی چون بلبلی مستم         گهی غایب گهــی هستم

                              گهی تــنهای تنـــهایــم          نه اینجایم نه آنجایـــــــم

                                    گهی دیوانه گه عاقــل            گهی دریــا گهی ساحل

                                        گهی دامم گهـــی دانه              گهی با خویــش بیگانه

                                                 گهی کاهــم گهی کوهم          وگاهــی غرق انــدوهم

 

 

 

گهــی آشفته بـــالم من          گهــی غـــرق خیالــم من

      گهی چون کشتی نوحم          گهی بی حس وبی روحم

            گهــی آواز می خوانم               به دل صــد راز می دانم

                  گهی جاری چون رودم             گهی شب رنگ چون دودم

                       گهی سختم گهی آسان            گهــی دردم گهــی درمان

                            گهی عاشقتر از یاسم                 گهــی تا اوج پــــروازم

                                 گهی چون ماه پر نورم                 گهی آن مرغ شب کورم

                                        گهــی در حیـطه بــادم                گــهــی از بــنــد آزادم 

                                               گهی در خویش زندانم               کــیـــم آخـــر!! نمیدانم؟

 

پی نوشت: تا تعادل بدرود!!

 

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]

در سابقه معلمی ام  زمانهایی بود که تغییراتی در تعداد دانش آموزانم رخ می داد که بیشتر پس از تعطیلات نوروز و تابستان مشاهده می شد!

از عدم حضور عده ای از ته دل خوشحال می شدم به این خاطر که مطمئن بودم در زمینه ای دیگر و مهمتر می توانند هنرنمایی کنند!

ولی از رفتن یه عده واقعا دلم می گرفت! 

در این خصوص یاد سمایه زیاد می افتم. سال 81 اول دبیرستان بود. شاگرد مستعد و باهوش  کلاس. از آن دسته دخترهایی که بچه ها حرفش را قبول داشتند و از او حساب می بردند. رهبر کلاس بود و بسیار دوست داشتنی..

تا اینکه درگیر رفاقت با جوانکی شد و وقتی پدرش متوجه شد غوغایی در مدرسه به راه انداخت و با کتک دخترش را برد.

دیگر سمایه را ندیدم ولی می دانم اکنون مادر است و همان جوانک هم همسفر زندگی اش!

سمایه خود انتخاب کرد و شاید هم اشتباه کرد. نمیدانم!

ازدواجی که مانع از تحصیلش شد.

لذت حضور در کنار دوستان و بهره بردن از شور و نشاط نوجوانی اش را گرفت.

و شاید حمایت خانواده اش را.

زاویه ای دیگر...

ایام عید فکر پریسا راحتم نمیگذاشت.

دو سال پیش معلمش بودم. سوم تجربی بود. بسیار متین و تیزهوش. صدایش را زیاد نشنیدم ! خنده اش را یادم نمی آید! کاملا حواسش به کلاس بود و کوچکترین واکنشی از خود نشان نمیداد. زنگهای تفریح در حال برطرف کردن اشکالات درسی اش بود. کتابهای قلم چی و گلواژه را زیاد در دستش می دیدم. نمره های کلاسی اش کامل بود و سرگروه همیشگی درس ریاضی. منظم و مرتب و سر به زیر.

وقتی شنیدم نمره نهایی ریاضی اش 20 شده بی نهایت خوشحال شدم و وقتی متوجه شدم که سال گذشته شیمی شریف قبول شد دیگر تاب نیاوردم و در تماسی تلفنی تبریک گفتم. حس خوبی داشتم تا اینکه ایام عید دریافتم حال چندان مناسبی ندارد. بر خلاف میلش باید ازدواج می کرد. اصرار پدر بود!

جوانی که دل پدر را برده بود دیپلمه 28 ساله بود که با تحصیل پریسا هم مخالفت کرده بود.

به او گفتم: " با پدر صحبت کن و متقاعدش کن."

مرتب تکرار می کرد: " شما پدر مرا نمیشناسید!  پدرم می گوید تا الان هم زیاد مانده اید"

نمی توانستم این صحبت پدر را درک کنم!

مگر میشود پدری اینچنین با فرزندش رفتار کند؟!

پریسا پدرش را خیلی دوست داشت. به خاطر موقعیت کاری پدرش از آرزوهایش بود که پدرش را زیاد ببیند. شاید همین دوست داشتن پدر موجب تسلیم شدن پریسا شد.

پریسا حالش خوب نیست..

باید خود را برای مراسم ازدواج آماده کند!

..................................................................................................................................


پی نوشت: دعای باران چرا؟

دعای محبت بخوان، این روزها دلها تشنه تر از زمین اند...



[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]
 

 

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب می آید؟!..

به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی(ع) ز سمت نجف، عنقریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید


برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.

 

پی نوشت: نایب الزیاره دوستان خواهم بود. حلالم کنید.

..................................................................................

بعد نوشت:

آقا جان !

بابت  دعای دل عزیزی آسمانی طلبیده شدم. به خاطر وجود سراسر گناهم پذیرایم باش...


حتما قرار شاه و گدا هست یادتان

آری همان شبی که زدم دل به نامتان

مشهد، حرم، ورودی باب الجوادتان

آقا دلم عجیب گرفته برایتان...


[ شنبه 5 فروردین1391 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]

 

آرزو دارم بهاران مال تو

شاخه ها ی یاس خندان مال تو

ساده بودنهای باران مال تو

آن خداوندی که دنیا آفرید

تا ابد همراه و پشتیبان تو

 

 

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]

بسم الله

پنج شنبه گذشته ترم چهارم مدرسه تخصصی قرآن به پایان رسید.

این ترم در دوره کارورزی روانخوانی شرکت داشتم که به روانخوانی سوره های کهف و طه و لقمان و یس گذشت. هر هفته دو صفحه از سوره مورد نظر با قرائت استاد منشاوی در کلاس پخش می شد و سپس به روخوانی آن سوره و رعایت نکات روانخوانی زیر نظر استاد روحانی می پرداختیم.

آزمون کتبی از کتاب روانخوانی با مفاهیم تشدید. مد. حروف مقطعه. حروف ناخوانا. اشباع و عدم اشباع ها ضمیر. همزه وصل و حروف شمسی و قمری برگزار گردید و نمره کامل را اخذ کردم و آزمون شفاهی هم در آخرین روز ترم توسط استاد ترم بعدمان خانم کاتب گرفته شد. هر چند که این سوره ها را چندین بار در کلاس مرور کرده بودیم و در منزل هم خوانده بودم ولی موقع آزمون استرس عجیبی داشتم طوریکه برای اینکه بتوانم مسلط قرائت کنم دست استاد را برای چند لحظه ای گرفتم و با آرامش شروع به قرائت نمودم. بی ایراد خواندم و به امید خدا ترم بعد وارد دوره فصیح خوانی خواهم شد که رعایت مخارج حروف و لحن عربی در برنامه کاری ترم جاری است. 

این ترم در کلاس تدبر در قرآن و پاسخ به شبهات استاد عاکفی نیز حضور داشتم. در این کلاس به یقین رسیدم  که  چقدر نسبت به این کتاب آسمانی بیگانه ام. چه مفاهیم زیبایی در این کتاب نهفته است و من چقدر نسبت به آنها غافلم. کلاس تدبر در قرآن تلنگری بود بر من تا بیشتر بر مفاهیم عالیه قرآن دقیق و کنجکاو شوم و نحوه برخورد با شبهه ایجادکنندگان را تا حدودی آموختم.

 حس شاگرد بودن همیشه برایم لذت بخش بوده و هست و لذت بخش تر اینکه با رحیمه نازنین سر کلاس حاضر می شدم. لحظات خوب و زیبایی در این کلاس گذشت و از مطالب ارائه شده در کلاس نهایت استفاده را بردیم.. کلاس تدبر با تلاوت آیاتی از قرآن با لحن زیبای استاد شروع میشد و با ارائه چند سوال توسط همکلاسی هایمان به بحث کشیده می شد و در نهایت این استاد بود که با زیبایی بحث را جمع و نتیجه گیری می کرد. به همکلاسی هایم حسودی ام میشد. بعضی هایشان چنان مسلط به آیات قرآن بودند که وقتی استاد به مفهومی اشاره می کرد آیه مورد نظر را می خواندند و من هم محو تماشایشان.. در کلاسمان این آیات قرآن است که مانند زبان مشترکی بین استاد و شاگردها رد و بدل میشود و به معجزه بودن قرآن بیش از پیش پی می بریم.

خداوند را بابت این توفیق شاکرم  و امیدوارم که با عنایت و توجه حضرت دوست قادر باشم ترم آینده نیز در محضر اساتید محترم این مدرسه شاگردی کنم. 

 

 

[ شنبه 20 اسفند1390 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]
 
 
امروز خواهرم از رساله کارشناسی ارشد خود دفاع کرد و نمره کامل را به خود اختصاص داد.
هر چند که امروز در مراسم دفاعیه اش حضور نداشتم ولی لحظه به لحظه به یادش بودم.
امید که بتواند به مدارج عالیه در این رشته دست یابد.
 
خواهر عزیزم تبریک صمیمانه مرا پذیرا باش.
 
[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]

زنگ اول حسابان دارم؛ حدگیری توابع را جلسه گذشته تدریس کرده ام. برای تفهیم بیشتر قرار است تمرینات کتاب را حل کنیم...

دانش آموزان کلاسم 17 نفرند. دختر خانمهایی درسخوان، بانشاط، مغرورو بی باک! روزهای نه چندان یکنواختی را با هم سپری کرده ایم.

روزهایی بوده که با هم خندیده ایم.

روزهایی بوده که با هم دعوا کرده ایم.

روزهایی بوده که به سازشان رقصیده ام .

و زمانهایی بوده که زیر بار حرفهای منطقی اشان هم نرفته ام!

روزهایی بوده که در حضورم تکه کلامهایم را تکرار کرده اند.

روزهایی بوده که جواب سوالاتشان را نمیدانستم.

روزهایی بوده که برای تنبیه اشان تدریس را متوقف کرده ام.

روزهایی که خواهرانه نصیحتشان کردم.

روزهایی که به خاطرات مشترک کلاسی اشان گوش کردم.

روزهایی که نگرانی و ناراحتی را در چهره ام به سرعت دریافتند.

و روزهایی که غم و غصه نهفته در درون برخی اشان را درک نکردم!

نیلوفری که پدرش در زلزله بم تنهایش گذاشت. ادیبه ای که با پیوند زنده است. نوبری که صبحها با صدای گرم مادر بیدار نمیشود...

و چه بسیار روزهایی که به شکیبا تذکر دادم!

از اوایل سال با گفتمان و نحوه برخوردش با معلم و دوستانش و حتی با نحوه نشستنش سر کلاس مشکل داشتم. با همکارانم در موردش مشورت کردم همگی از دستش شاکی بودند. با خانواده اش مسئله را بازگو کردم ولی فقط برای یک جلسه رعایت می کرد! بی محلی پیشه کردم به خودش نیامد. احترامش کردم گستاخی اش دو چندان شد.

خیلی از حرفهایش را نشنیدم؛ یعنی سعی کردم که نشنوم!

خیلی از حرکاتش را ندیدم؛ یعنی نخواستم که ببینم!

تا اینکه...قرار است برای تفهیم بیشتر تمرینات کتاب را حل کنیم.

-        بچه ها نیازه این تمرین حل بشه؟

-        نه پیازه!

-        چی گفتی؟

-        گفتم پیازه!

-        یعنی چی؟

دیگر منتظر جواب نماندم با عصبانیت به سویش رفتم .

داد... نه ! فریاد زدم!

-        بی تربیت از کلاس برو بیرون!

معترض شد.

کتابهایش را به سویش پرت کردم. دست خودم نبود!

در کلاس را برایش باز کردم و فقط خواستم که برود!

تنها کلمه ای که بدرقه اش کرد " بیشعور " بود.

رفت!

مدتی سکوت سراسر کلاسم و به خیالم سراسر مدرسه را فرا گرفت !

دست و پاهایم به لرزه افتاد،  چشمانم رد نگاههای پریشان بچه ها را نمی گرفت، صدایی از کسی بلند نشد!

در فضای کلاسم نبودم.

-        سوین برو پای تخته!

-        فرناز یک لیوان آب برایم بیاور.

تمرینات پای تخته نوشته شد ولی تا مدتها تمرکز روی راه حلها نداشتم.

شکیبا اولین باری نبود که اینچنین می کرد ولی نمیدانم چرا این اولین باری بود که من اینچنین کردم!

 به راستی آیا ارزش داشت که حرمت کلاسم اینچنین تهدید شود؟!

مدتها اندیشیدم و دریافتم:

شکیباها بسیارند!

آنها که هر چه می خواهند انجام می دهند!

آنها که هر چه دوست دارند می گویند!

آنها که حرمتت را نگاه نمی دارند!

آنها که کلامت را نمی فهمند!

آنها که برداشت نفع خود می کنند!

آنها که مغرور می شوند!

آنها که نمی دانند چه باید بکنند !

 

وجود شکیباها باید شکیبا بودن را یادم دهد!

 

پی نوشت: برای چشمهایم " نماز باران " بخوان . بغض کرده، ابریست، اما نمی بارد!

 

 

[ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]

هفته گذشته فرصتی مهیا شد تا در هوای سرد زمستانی به همراه پسرم و  شهلا یکی از دوستانم از چهارمین جشنواره نوآوری و شکوفایی که در مصلی تهران برگزار شد بازدید کنیم. دوست گرامی ام آقای میرزایی با اختراع

" Transient  hot  wire  Anemometer  Humadity  meter  thermocouple  with  wide  cold  junction "

 "سامانه دیجیتال اندازه گیری ضریب هدایت حرارتی سیالات و نانو سیالات "

و نوعی بادسنج
و ترموکوپل با رنج دمای اتصال سرد وسیع (ترجمه بهتر از این نشد!)

در این نمایشگاه حضور داشتند. طرحهای قابل توجهی در زمینه های مختلف ارائه شده بود. در زمینه پزشکی، زیست شناسی، کشاورزی، علوم پایه که خیلی از این طرحها به مرحله صنعتی شدن هم رسیده بودند. حضور مخترعین جوان و خانمهای ابداعگر از زیبایی های نمایشگاه بود. به دلیل کمبود وقت و بی حوصلگی های امیرعباس ( که از دندانپزشکی راهی این نمایشگاه شده بود! )به غرفه هایی که جوان مخترع ما بازدید کرده بودند و جالبتر برای ما بود سر زدیم و از مخترع آن توضیحاتی را جویا می شدیم. بماند که در برخی موارد چیزی سر در نمی آوردیم!

در زمینه آموزش هم کارهای ارزشمندی ولو اندک انجام شده بود. در غرفه آقای ابراهیم مرادی از دبیران موفق و تلاشگر شهرستان مریوان استان کردستان  به کارهای جالبی در خصوص آموزش هندسه برخوردیم که بسیار زیبا با بهره گیری از تخته و فلز اشکال و مفاهیم هندسه را عینی کرده بودند. یکی از این طرحها در خصوص یاددهی مفهوم مجموع زوایای داخلی یک مثلث بود که مثلث به شیوه ای روی تخته پیاده شده بود که توانایی بسته شدن و کنار هم قرارگرفتن زاویه ها و تبدیل شدن به زاویه نیم صفحه را داشت و یا طرح دیگر در مورد دوران یک ربع دایره و تشکیل یک نیمکره و یا تفهیم قضیه فیثاغورس با طراحی بسیار زیبا و ... که همه و همه برای من دبیر بسیار شیرین و جذاب بود طوریکه مدت زمان طولانی را در این غرفه به سر بردیم و جالب اینکه حوصله راهنمایمان سر آمده بود و می گفت یعنی اینقدر برایتان جذاب بود؟!

در غرفه ای دیگر جوان دبیرستانی حضور داشت که با وسایل ابتدایی مفاهیم زیبای فیزیک را برایمان توضیح داد. در جایی دیگر آموزش زبان فارسی را با شطرنج ملاحظه کردیم و در غرفه ای دیگر خانمی که دبیر زبان انگلیسی بودند نرم افزار تلفظ حروف انگلیسی را ارائه داده بودند و خیلی طرحهای دیگر که اصلا نفهمیدیم و متاسفانه ساده از کنارشان گذشتیم!

 در روز سوم نمایشگاه که ما آنجا حضور داشتیم استقبال خوبی صورت نگرفته بود! نمیدانم چرا انتظار داشتم با جمعیت زیادی روبه رو شوم؟!  حتی از حضور دانش آموزان مستعد مدارس هم خبری نبود!!

راهنمایمان می گفت مگر نمایشگاه کتاب است؟! 

چرا نباید برای بازدید از اینگونه طرحها برنامه ریزی کرد؟ چرا مدیران مدارس و مسئولین آموزشی برای بردن دانش آموزان به اردو و سینما و ... راحت برخورد می کنند ولی در خصوص پیشنهاد بازدید از نمایشگاه اختراعات استقبال خوبی صورت نمیگیرد و یا مسئولیت پیگیری را به شما محول می کنند؟!

چرا رسانه ها نباید همچنان که برای معرفی نمایشگاه کتاب و مبلمان و تزیینات و بهاره و ... با هم به رقابت می پردازند در خصوص معرفی آثار و طرحهای ارائه شده اقدامات جدی تری انجام دهند؟!

می گویند اینگونه نمایشگاه ها قشرخاصی را می طلبد درست است که خیلی از طرحهای آنجا نتوانست معلوماتم را افزایش دهد ولی اعتراف می کنم که همین که متوجه شدم چه طرحهای ارزشمندی صورت گرفته و چقدر من نسبت به آنها بیگانه هستم برایم کافیست!

ایران عزیز به وجود چنین سرمایه های گرانبهایی افتخار می کند. امید که قدر بداند!

پی نوشت۱: عکسهای این بازدید در یک عملیات انتحاری! توسط امیرعباس از دوربین حذف گردید!!

پی نوشت۲ : تکمیل این پست بر عهده جناب میرزایی است



بعد نوشت: از جوان مخترع به خاطر تکمیل این پست صمیمانه سپاسگزارم.

میرزایی نوشت:

بسم الله

نمایشگاه چهار قسمت اصلی داشت.

تجاری سازی، داوری و شرکت های دانش بنیان، مراکز دولتی

278 اختراع در بخش تجاری سازی حاضر بودند.

200 اختراع هم در بخش داوری و سی شرکت در بخش دانش بنیان و تعدادی از مراکز دولتی

 

در بخش تجاری سازی اختراعات مورد تایید بنیاد ملی نخبگان حاضر بودند.

در بخش داوری، اختراعاتی بودند که برای گرفتن سطح سه باید داوری می شدند.

در بخش شرکت های دانش بنیان، شرکت هایی شرکت کرده اند که از تسهیلات دانش بنیانی استفاده کردند، نظیر شش میلیارد تومان وام و ...

ابتکار پسندیده ای که از پارسال بنیاد انجام داد، مراکز دولتی در این نمایشگاه حضور یافته و نیازمندی های خود را اعلام می کردند.

با این کار مخترعین به سمتی بروند که بازار مصرف آماده در اختیارشان باشد.

سال گذشته حضور پررنگ وزارت نیرو و سازمان انرژی اتمی به چشم می خورد..

 

بخش های فرعی نمایشگاه، سالن اجتماعات بود که هر روز دو کارگاه در آن برگزار می شد. موضوعات کارگاه ها : تجاری سازی، ثبت اختراع بین المللی، کارآفرینی، حقوق ثبت اختراع داخلی و تاسیس شرکت های دانش بنیان

 

یک دالان از نمایشگاه به دالان تسهیل کنندگان اختصاص داده شده بود.

این دالان، شامل چند شرکت خصوصی ثبت اختراع بین المللی، صندوق مخترعین و ستاد توسعه نانو نهاد ریاست جمهوری بود.

 

دالانی هم به بخش بین الملل اختصاص داده بودند.

 

یک بخش فرعی، به اختراعات برگزیده اختصاص داده شده بود.

این 28 اختراع، اختراعاتی بودند که رییس جمهور از آن بازدید کرد.

و توسط یک پیمانکار بنیاد ملی نخبگان برای سرمایه گذاری انتخاب شده بودند.

به دلیل حصار کشی دور آن و قرار گرفتن در گوشه ی سالن، این بخش بازدید کننده ی کمی داشت اما بازدیدکنندگان اکثراً با هدف خرید و یا همکاری به این بخش می آمدند.

 

سال گذشته، شاهد حضور پررنگ نظامی ها در نمایشگاه بودیم اما امسال، کمی بی سر و صداتر و با لباس شخصی وارد نمایشگاه می شدند.

 

تفاوت عمده ی مخترعین انفرادی و شرکت ها، در نحوه ی غرفه چینی بود. به طوری که مخترعین اکثراً به چند بنر قناعت کرده اما واحد روابط عمومی شرکت ها، پیدا بود که چندین هفته برای این نمایشگاه تلاش کرده بودند.

 

گل سرسبد نمایشگاه، سالن غذا خوری بود. صحبت های مفیدی در میزناهار صورت می گرفت. فرصتی بود که خود غرفه داران بایکدیگر صحبت کنند. چندین قرارداد و همکاری برپایه ی میز ناهار منعقد شد!

 

خوابگاه نمایشگاه، مهمانسرای دانشگاه شهید عباسپور بود. خوابگاه وضعیتی به مراتب جالب تر از میز ناهار داشت...

 

بسیاری از غرفه داران، توان تولید محصولاتی داشتند که ارزش اختراع ندارد اما سودآوری مالی خوبی دارا می باشند.

بسیاری زیر پوشش اختراع اصلی که مورد تایید بنیاد بود، دستگاه هایی که ارزش خودکفایی داشتند را به نمایش گذاشته بودند.

 

بازدید کنندگان از روی چهره، به دانشجو و فارغ التحصیل می ماندند.

با کمی دقت می توان دلیل حضور بازدیدکنندگان را حدس زد:

استخدام نیرو

خرید دستگاه

عقد همکاری

محصلانی که دنبال ایده گرفتن هستند

محصلانی که دنبال عبرت گرفتن هستند

افرادی از جامعه که می خواهند بیایند و غرفه داران را ضایع کنند..

افرادی که به قصد گردش آمده اند

و سر آخر گل سرسبد بازدید کنندگان، افرادی نظیر مادر ما که امسال اجازه ندادم به نمایشگاه بیایند. در این بازار اختراع و ابتکار و خودکفایی آمده بودند به دنبال ... خنده

 

 ***

ان شاء الله در فرصتی دیگر، چند اختراع را توصیف می کنم.

[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ ] [ فاطمه حسنلو ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اطاعتش نکردم، با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار، اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد! اگر اطاعتش کنم چه می کند؟
دکتر شریعتی
امکانات وب

کد آهنگ